برج نکویی
خدایا خدایی مهربانی ندارم به جز تو آشنایی
ایرانم پیشرفت نکردی به خاطر من: گذاشتم هویتم را در کشور های خارجی تقسیم کنند . دفاع و جرئت را در خود سرکوب کردم . توقعم را بالا بردم و رنج های دکتر حسابی رو توی ایران ندیدم . انرژی منفی منتشر کردم که ما نسل سومی هستیم غافل از اینکه عشق تنها در ایران زنده هست . ایراد گرفتم اما در دلم . اعتراض نکردم چون حقیقت رو گم کردم . خواندم حقیقت را اما عمل نکردم . علت پیشرفت را فهمیدم ،تلاش کردم ،چیزی ساختم اما زود خسته شدم و امتحانش نکردم و با غرور آن را بر مردم انداختم. دیدم خوبی ها را، اما به خاطر پستم ،محل ندادم و تشویق نکردم و دل بچه ای پر از خلاقیت را شکاندم و مغزش را فرار دادم. و بالاخره به جای دیدن نکات ریز بر حرفی قدیمی تکیه کردم : (از کمترین امکانات بهترین استفاده را کنیم)غافل از اینکه این حرف هر جایی به کار نمی ره ،در نتیجه تکنولوژی با دلی شکسته از ایران رفت. ایرانم روزی خواهم آمد همچون کوروش همچو داریوش. و آن نویسم ایرانم پیشرفت کردم به خاطر تو. ای مردم ،بهترین سخنان را به گوش هوش بشنوید و با اندیشه ی روشن آنها را بررسی کنید ، هر مرد و زن راه نیک و بد را شخصا برگزینید ، پیش از فرا رسیدم روز واپسین همه به پاخیزید و در گسترش آیین راستی بکوشید. (از اندرزهای زرتشت پاک) ذهن ، علت اصلی پیدایش هر چیزی است به طوریکه هر رویدادی ،هر حالتی یا وضعیتی و هر چیزی در ابتدا به صورت ایده ای در ذهن شکل گرفته و سپس در عالم واقعیت تجسم می پذیرد. (رابرت کولیر) پس هر روز تکرار می کنم : 1. می دانم که شعور و آگاهیم ،وافعیت مرا خلق می کند .به امور زندگی همیشه مثبت فکر می کنم. 2. آگاهانه و پیوسته امید ،شادی و آرامش را در زندگی روزانه ام انتخاب می کنم. شنیدین می گن طرف خیلی باحاله ؟یعنی چی ؟یعنی باحاله یا باحالِ ؟منظورم اینه که توی حاله ،با روز پیش می ره یا نه از نظر خونگرمیش داریم می گیم؟ چه قدر خوبه که طرف با حال باشه که ما رو هم با حال کنه و با حال ببره ! یعنی ما همیشه دنبال دو جور آدمیم یکی افرادی که مثل آفتاب پرست با هر کسی هم رنگ می شن و باب میلت رفتار می کنند ،یکی هم افرادی که خیلی با دنیای روز پیش می رند و اطلاعات روزانه و با حال (کنونی )دارند. همین دیگه . . . ؟ نظر شما چیه ؟؟؟؟ و اینک منم . . . و اینک تویی . . . و من اینکم با تویی چون بهار با تویی چون خزان . . . . و اینک منم ... تویی و اینک خداست کسی را بدیدم چون تو یی پر از مهر پر از خنده و عشق که می رفت به سوی خدا و من اینکم که می رفت به سوی .... ؟!! و اینک روم من به سوی خدا ... پر از مهر پر ازخنده و عشق همانند تو که رفتی به سوی خدا و اینک منم و اینک تویی که رفتیم به سوی خدا پر از مهر پر از خنده و عشق . . . به نام اسم اول دفتر هایم روزها خواندمت و شنیدمت و گفتمت اما در حسرت روزی ماندم که تو را ببینم و لمست کنم. هر کتاب که باز کردم اسمت را بر آن دیدم ،هر دعا که بر درگاهت کردم خواندمت و گفتمت و بر هر سخن که نشستم شنیدمت. گویند نشانه هایت نشانگر جمالت است اما من انسان هستم و قناعت بر آیات نکنم. گویند لمس احساس عارفان همانند لمس وجود توست اما من بر این نیز قناعت نکنم و خواهان دستان پر مهرت هستم. تو گویی خودت را که دیدی مرا هم دیده ای اما من سال هاست که بدنبال خودم می گردم و هنوز ... گویی هرگاه دست های دردمندی را که مرا می خواند لمس کردی مرا نیز در آغوش گرفته ای اما عمری گشتم و دردمند واقعی را نیافتم. پروردگارا ،بارالها ،کاش خود را دیده بودم و کاش خود دردمندی برای تو بودم. یا رب کویری احاطه ام کرده و شنزارهایش همچون آیینه انعکاسم می دهند. آری ،یافتم ،یافتم این منم ،این تویی ،دارم می بینم عظمتت را .آری حال به حرف هایت رسیدم. شاید دلم کویری صاف نیاز داشت که وسعت را ببینم نه درازای درخت را و نه خط های برگ و گلبرگ را . جمالت تنها در وسعت نمایان است و من یافتم ،این بار گفتمت و دیدمت. سال ها زیباها را گشتم و ندیدم حال دریافتم که انسان و انسانیت در صافی و یک رنگیست چیزی که سال ها شنیدم اما به چشم ندیدم ،ویژگی که تنها کویر دارد . . . کویر . اما گفتمت شنیدمت خواندمت و دیدمت ،کی در آغوشت گیرم ؟دردمند را کجا یابم ...؟! آخ ... گویی چنان وسعتت در گیرم کرد که از یاد بردم که پابرهنه ام و همسفر خارها . پروردگارا در این تنهاییبا پای برهنه و زخمی چه کنم اینجا فقط من هستم و تو هستی ... یاریم کن. . . . . و خدا حریری بر زخمم بست و من لمس کردم دست های خدا را و دریافتم ،هرگاه در تنهایی دردی از جفای دنیا بر من رسد ومن خدا را بخوانم حتما خدا را لمس خواهم کرد . آری حال می فهمم که چگونه خدا را ببینم و لمس کنم. و اینک من به سان نیلوفری عاشق ، از نردبان کویر به سوی او می روم که اول دفتر هایم می نویسمش. ................................................................................. من پیوسته معتقد بوده ام که روح آدمیان پس از خروج از کالبد خاکی و فناپذیر محو و نابود نمی شود زیرا روح است که جسم ها را مادام که در آن ها جا دارد تحرک می بخشد. (کوروش کبیر)
| Design By : Mihantheme |

